تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( عمران صلاحی )
پیچک ( عمران صلاحی )
شعر و ادب معاصر پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

من بچه جوادیه ام
من بچه منیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند
این رودهای خسته به میدان راه آهن می ریزند
میدان راه آهن دریاچه ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره اش
و ساکن همیشگی آن جزیره اش
گفتم همیشگی؟!
آب از چهار رود
می ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت.
می رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ام
از روی پل می گذری
غمهای سرزمین من آغاز می شود
ای خط راه آهن
ای مرز
با پرده های دود
چشم مرا بگیر
مگذار من ببینم چیزی را در بالا
مگذار من بخواهم
مگذار آرزو
در سینه ام دواند ریشه
مگذار
ای دود
یک روز اگر محله ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفته ست
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار
اینجا هوا همیشه بارانی ست
وقتی که باران می بارد
یعنی همیشه
باید دعا کنیم
و از خدا بخواهیم
نیرو دهد به بام کاهگلی مان
باید دعا کنیم
دیوار ها
تابوت سقفها را
از شانه بر زمین نگذارند
باید دعا کنیم که از درزهای سقف
آوای اضطراب قطره باران
در طشت
ننشیند
باید دعا کنیم
همراه مادر که دو دستش
هی تیر می کشد
همراه مادری که دو چشمش
می سوزد
و چند تکه پیرهن کهنه
افتاده در کنارش
پاره
کشتارگاه
در آخر جوادیه
این سوی «نازی آباد» است
و مردم محله من هر صبح
با بوی خون
بیدار می شوند
در بوی تند شاش و پهن
اینجا بهار بینی خود را می گیرد
سگهای نازی آباد
در بوی لاشه های کهن عشق می کنند
میعادگاهشان
کشتارگاه
انبوه گوسفندان
تصویر کوره های آدم سوزی را
در ذهنم
بیدار می کنند
از دور آه تیره آدمها
از توی کوره، چنگ بر افلاک می زند
از توی کوره های آدم سوزی
انگار باید همیشه غم
آجر به روی آجر بگذارد

من بچه جوادیه ام
وقتی درشکه چی
شلاق می کشد
خطی کنار صورت من رسم می شود
در گمرک امیریه وقتی بودیم
در کوچه قلمستان درس می خواندیم
و عاشق بزن بزن بودیم
با بچه های مدرسه دیگر
در کوچه های خلوت
دعوا می کردیم
و با لباس پاره
می آمدیم خانه
در روزهای خسته تابستان
شاگرد می شدیم
در پیش یخ فروش و میوه فروش و لحافدوز
قصاب یا که نجار
و پولهایمان را
در سینمای «نور»
خرج می کردیم
در سینما
یا سوت بلبلی بود
یا فحش خوارمادر
یا دعوا
درضمن
آهنگ صفحه های قدیمی

شبها میان کوچه
می خواستم
مانند تارزان
از رشته های نور بگیرم
وز این طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه
بر دشمنان خویش
فرود آیم
شبها که روی ایوان می خوابیدم
در عالم کرات سماوری بودم
و ابرها مقابل چشمانم
صد شکل می شدند
در غرفه های ابر چه دنیایی بود

در این محله اکثر مردم
محصول ناله های قطارند
زیرا که نصف شب
چندین بار
هر مادر و پدری از خواب می پرد!
سوت قطار، یعنی
آن بچه ای که تیر و کمانش
چشم چراغهای محل را
از کاسه در می آرد
سوت قطار مساوی ست
با بچه ای که توپ گلینش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
اینجا قطار، زندگی مردم است
با سوت او به خواب فرو می روند
با سوت او
بیدار می شوند
اینجا قطار مونس خوبی ست
من بچه جوادیه ام
من عاشق صدای قطارم
هر شب قطار
از تونلی که خاطره هایم درست کرده می گذرد
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره هایم
می ایستد
چون جمله ای به حالت مکث
انبوه خاطراتم
با جمله طویل قطار
بر خط راه آهن
هر شب نوشته می شود و پاک می شود
وقتی قطار می گذرد
من مثل مرد سوزنبان
از دخمه ای که بر لب خط است
پا می نهم به بیرون
تا خط عوض کنم
وقتی قطار می گذرد
چون پیر مرد سوزنبان
چشمان خسته خود را
در دست خود گرفته
تکان می دهم
تا کورسوی فانوسم
در سرگردانی گم گردد
وقتی قطار می گذرد
من بر سطر تقاطع خطها
در تاریکی
می گریم
من با قطار، الفت دیرین دارم
و در مسیر آن
صدها هزار خاطره شیرین دارم
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره ها
می ایستد
و خاطرات کهنه
مثل مسافران شتابان
از هر طرف سوار می شوند
وقتی قطار می گذرد
وقتی قطار می گذرد

من بچه جوادیه ام
در این محل هنوز
موی سبیل
پیمان محکمی ست
و تکه های نان
سوگند استوار
با آنکه بچه ها و جوانها
از نسل ساندویچ اند
و روز و شب
دنبال پوچ و هیچ اند

بر بامها
روییده شاخه های فلزی
بر بامها
باد دروغ می وزد
موج فریب می گذرد
و شاخه های خشک فلزی
از این هوای تار و دروغین
سرشار می شوند و
پربار می شنود
این شاخه های خشک فلزی
با ریشه های شیشه ای خود
از مغز ساکنان این محله غذا می گیرند
به شاخه های خشک فلزی
حتی کلاغها هم مشکوکند
بر بامها شکوه کبوترها دیگر نیست
زیرا کبوتران
مغلوب مرغهای فلزی گشتند
از روی شاخه های فلزی
اینک عبور مرغهای فلزی ست
اکنون کبوتران
در سینه ملول کبوتربازان
می لرزند
با دست و بال زخمی
من بچه جوادیه ام
من هم محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم محل میوه فروشان دوره گرد
من هم محل دردم
این روزها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه
می بینی
ناگاه
تا آسمان هفتم
رفتم!



عمران صلاحی / آذر ۵۱

http://mazicool1.blogfa.com/9012.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : بچه جوادیه(یک قطعه ), | بازديد : 349

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گمشده

 

 

 

صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم

 

عمران صلاحی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 344

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جدول

یک نفر در میان آتش و دود
جدول روزنامه حل می کرد
 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اشک و خنده

 

 

دلشان می خواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشک آور را ول کردند
خنده آور بود
 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 336

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مستی و راستی

 

 

شاپورخان می گوید :
- وقتی که مست مستم
- تازه
یک آدم معمولی هستم

 

عمران صلاحی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 348

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

درخت

 

 

 

در کنج پیاده رو درختی
با دست دراز و قامت خم
می گفت به عابری شتابان :
- در راه خدا به من کمک کن 
 

 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 296

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قلیان

 

 

پک به قلیان می زنم
شعر
غلغل می کند
روی قلیان
طبع من گل می کند 
 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 336

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مهتاب نامه

 

 

مهتاب
دامن به دست دارد و در دشت
می گردد و برنج می افشاند
مهتاب را که خوب ترین بانوست
آب غلیظ شالیزار
تا زانوست
مهتاب
دم پایی مرا پوشیده
رفته کنار ساحل
مهتاب
در قایقی نشسته و تورش را
انداخته در آب

 

عمران صلاحی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 323

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تور

 

 

صبح سیم اندام
در کنار حوض
هر چه بر تن داشت ، دور انداخت
نغمه ی مرغان بازیگوش
باغ را در شوق و شور انداخت
دود و داد صد موتور ، ناگاه
روی صبح و نغمه تور انداخت
 

 

(عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 367

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در یک هوای سرد در یک هوای سرد

 

 

در یک هوای سرد ِ پس از باران
مردی رمیده بخت
با سرفه های سخت
دیدم که پهن می کرد
عریانی خودش را
روی طناب رخت

 

(عمران صلاحی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلددوم, | بازديد : 478

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نذر

 

 

باد آمد و روزنامه خوان شد
باران
می ریخت به صفحه ی حوادث
ناگاه کلاغها رسیدند
با تکه ی شب به زیر منقار
از نور ستاره ها گرفتیم
وز صخره و کوه و سنگ بالا رفتیم
پیراهن و کفش من کتانی
و آن هر دو پر از تب جوانی
سنجاقک صد صدا
بر آب نشسته بود
شب
با آب
می رفت به ریشه ی درختان
رفتیم به قهوه خانه شب
ما خسته و چای ، تازه دم بود
تاریکی و ترس ، پشت دیوار
ناگاه
یک نور درشت
آن نور ،پناهگاه ما بود
آمد پدرم به خوابم آن شب
انداخت به روی من پتو را
خورشید
برخاست
شب را
آهسته تکاند از لبانش
خورشید
با مجمعه ی طلایی خود
می ریخت به روی کوه
آتش
آنجا ته دره
سنگی خزه پوش دیده می شد
آب از خزه می چکید
نم
نم
من قمقمه ام چه عشق می کرد
ناگاه کلاغ ها
چادر به سر آمدند از دور
پهلوی امامزاده بودیم
من شمع گرفته نذر کردم
قاطرچی پیر ، قاطرش را
آنجا لب حوض ، نعل می کرد
 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلداول, | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ماشین تحریر

 

 

 

انگشت های من
می بارند
و نام تو
می روید

 

عمران صلاحی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلداول, | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

فریاد

 

 

فریاد نمی زنم
نزدیک تر می آیم
تا صدایم را بشنوی

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلداول, | بازديد : 381

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بهشت

 

 

آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلداول, | بازديد : 446

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خوشبختی

 

 

فریاد می زند کودک
با دسته ای بلیت به دستش
از راه می رسد مردی
می گوید :
- آه ای درخت خوشبختی!
برگی به من بده 
 

 

عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه استگاه بین راه جلداول, | بازديد : 369

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد